حکایت «فیل و کوران» یکی از ماندگارترین روایتهای ادبیات فارسی است که نسلبهنسل در فرهنگ ایرانی زنده مانده و همچنان آموزههای ارزشمندی در باب شناخت و اندیشه ارائه میدهد.
در این حکایت، پادشاهی با لشکر و باروبنه از شهری در ولایت غور میگذرد و در دشت بیرون شهر خیمه میزند. او فیلی عظیمالجثه همراه دارد؛ جانوری شگفتانگیز که تا آن روز هیچیک از اهالی ندیدهاند، چراکه تمامی مردمان آن دیار نابینا هستند.
خبرِ حضور این جانور سهمگین به گوش مردم میرسد و کنجکاوی در دل کوران بیدار میشود. چند تن از نامآوران شهر شتابان راهی دشت میشوند تا با دست کشیدن، پی به صورت و هیبت فیل ببرند و خبرش را برای دیگران آورند.
به لشکرگاه که میرسند، گرد فیل حلقه میزنند و با دستهای لرزان تن حیوان را لمس میکنند. تاریکی چشمانشان اجازه نمیدهد پهنای هستی فیل را یکجا دریابند؛ پس هرکدام دست بر پارهای از تن او میکشند. یکی دستش به گوش پهن و افتادهٔ فیل میرسد، دیگری خرطوم بلند و خمیدهٔ حیوان را در بر میگیرد، سومی دستش را پایین میبرد و بر پای ستبر و کوهمانندش میکشد.
همگی با دلی پر از اطمینان و شادمانی از شناخته بودن فیل، به شهر بازمیگردند. مردم گردشان حلقه میزنند و با اشتیاق میپرسند: «بگویید، شکل آن جانور چگونه بود؟»
اولی با سرِ افراسته میگوید: «فیل درست مانند گلیمی بسیار پهن، زبر و فراخ است.» دومی برآشفتن فریاد میزند: «دروغ است! فیل لولهای دراز و میانتهی است، درست مثل ناودان.» سومی نیشخندی میزند و میگوید: «هردو یاوه میگویید؛ من با دو دستم او را گرفتهام. فیل ستونی محکم، ضخیم و برافراشته است و لاغیر.»
سخن به درازا میکشد و میان سه نفر نزاعی سخت درمیگیرد. هر یک دیگری را به نادانی و دروغگویی متهم میکند و بر سر آنچه کف دستش لمس کرده سوگند میخورد؛ در حالی که دست همهی آنان حقیقتاً به تن همان یک فیل خورده است.
این حکایت کهن، میراثی از اندیشهی ایرانی است که با زبانی ساده و درسی عمیق، بر ضرورت نگاه جامع، پرهیز از قضاوت بر مبنای بخشهایی از کل، و ارزش گفتوگو و شنیدن دیدگاه دیگران تأکید میکند. روایتی که در ادبیات جهان نیز جایگاه ویژهای دارد و هنوز امروز، آینهای صادق برای شناخت محدودیتهای ذهنی انسان باقی مانده است.