روباهی ناگهان در سطلِ چاهی افتاد و با چرخش طناب به قعر چاه رفت. هرچه تقلا کرد، راه نجاتی نیافت. تا آنکه گرگی گرسنه بر سر چاه رسید و سرش را پایین آورد.
روباه هوش به خرج داد و فریاد زد: «این پایین جشنی از خوراکی و آسایش به پاست، اما من دستتنها حریفش نمیشوم؛ اگر همسفره میخواهی، در سطل بالایی بنشین تا پیشم بیایی!»
گرگِ طمعکار بیدرنگ پرید و در سطل بالایی نشست. چون گرگ سنگینتر بود، سطلش با شتاب سرازیر شد و همزمان طناب چرخید و سطل روباه را به سمت بالا کشید.
در میانهٔ چاه، دو سطل از کنار هم رد شدند. گرگ با شگفتی بانگ زد: «کجا میروی رفیق؟!»
روباه خندید و گفت: «قاعدهٔ این چرخ و فلک همین است؛ تا یکی پایین نرود، دیگری بالا نمیآید.» روباه به دهانهٔ روشن چاه رسید و جست، و گرگ در قعر تاریکی جا ماند.
این حکایت اجتماعی، درسگاهی جاودانه است: تدبیر و صبر، پلایهٔ نجات را در تاریکترین لحظهها برمیگشاید، درحالیکه طمع و عجله، فردا را به دیواری بدون در و پنجره بدل میکند. حکایتی که در هر عصری، چه در روابط بینالملل و چه در زندگی روزمره، بازتاب دارد و به یاد میآورد که قدرتِ واقعی، نه در زور، بلکه در خرد و صبر است.