در ادبیات کهن فارسی، حکایتها همواره پلی میان داستان و درس بودهاند. یکی از این روایتها که با مضمون سیاست و هوش سیاسی کهن ایرانیان همخوانی دارد، ماجرای کبوتر، سنجاب و زاغ را روایت میکند؛ روایتی که درس بزرگی دربارهٔ تمایز میان دشمنیِ گذرا و دشمنیِ ریشهدار میآموزد.
صیادی دام گسترد و کبوتر و یارانش در آن گرفتار شدند. پرندگان با همدستی، دام را از زمین کَنده و به هوا در آمدند. زاغی که ناظر ماجرا بود، کنجکاو شد و پیِ آنها پرواز کرد تا پایان کار را ببیند.
کبوتران نزد یک سنجاب فرود آمدند. سنجاب بندها را با دندان برید، همگی را نجات داد و آرام به حفرهٔ درختش بازگشت. زاغ با دیدن این وفاداری و هوش، شیفته شد و بر شاخهٔ کنار لانه نشست و پیوند دوستی خواست.
سنجاب از پناهگاهش گفت: «دوستی ما شدنی نیست؛ عاقل دنبال کار محال نمیرود. تو شکارچی هستی و من لقمه؛ لقمه و شکارچی چطور با هم برادر شوند؟»
زاغ سوگند خورد که نیت بدی ندارد و گفت تا جواب موافق نگیرد از آنجا نمیرود.
سنجاب پاسخ داد: «دشمنی دو جور است: یکی موقتی که با گذر زمان و گذشت فراموش میشود؛ دیگری دشمنی ذاتی و ریشهدار، مانند رابطهٔ آب و آتش. آب هرچه از گرما داغتر شود، دستآخر آتش را خاموش میکند. دل بستن به دشمن ذاتی، مثل مار در دست گرفتن است؛ هرچقدر هم افسونگر باشی، بالاخره زهرش را میریزد.»
این حکایت، آینهای از سیاست و هوش کهن ایرانیان است؛ هوشی که بر تمایز میان دشمنیِ موقتی و ذاتی تأکید دارد و میآموزد که وفاداری و اعتماد باید در چارچوب شناخت ذاتِ طرف مقابل بستاند. میراث کلامی ایران همواره چنین درسی را به زبان ساده به نسلها منتقل کرده و امروزه نیز بازتابی روشن در تحلیلهای سیاسی و اجتماعی دارد.